|
مقالات شما
|
|
روزگاری در روستایی با تعدادی از دوستان هم سالم به کنار رودخانه ای رفتیم. جایی مناسب از آن را که کمی گود تر بود انتخاب کردیم و لباس هایمان را در آوردیم و از روی بلندی کنار گودال به درون آن شیرجه زدیم. من اندکی شنا می دانستم و می توانستم خودم را روی آب نگهدارم. در این اثنا یکی از آن دوستان هم که هنوز در آب نیامده بود آماده شد و در گودال شیرجه رفت. لحظات اول اوضاع عادی به نظر می رسید؛ اما بعد از چند لحظه دیدم آن دوست دارد مرتب به زیر آب می رود و بیرون می آید. خیلی زود متوجه شدم که دارد غرق می شود. کس دیگر در آب یا بیرون از آن نبود که بتواند به او کمکی کند. بناچار دل به دریا زدم و به قصد کمک به طرفش رفتم. به محض این که دستش بدنم را لمس کرد، با تمام قوا مرا گرفت و بـه زیـر آب فـرو برد تا خود ش بالا بیاید. زیر پنچه های او گیر کرده بودم و کم کم نفسم داشت تمام می شد. در ابتدا سعی کردم طاقت بیاورم، ولی بعد از لحظاتی وضعم وخیم شد و به شدت ترسیدم. با تمام نیرویی که داشتم دستهای او را کنار زدم و توانستم سرم را از داخل آب بیرون بیاورم و نفسم را تازه کنم. در این کش و واکش ها، به کنار گودال رسیده بودیم و با کمی هل دادن من و کشیدن بچه ها، توانستیم او را به کنار آب بياندازيم. دیگر رمقی نداشتم. روی زمین افتادم و او هم در کنار آب روی شن ها افتاد. حالا دیگر همه ی بچه ها متوجه ی قضایا شده بودند و به کمک شتافتند و او را به قسمت بالای گودال کشیدند و سرازیرش کردند و مقدار زیادی آب از داخل شکمش بیرون ریخت و بعد از دقایقی نفسش بالا آمد. |
|
ادامه مطلب ...
|